گفتی :
" زمستان "
شانه ی البرز سرما خورد
طوفان وزید از یاد دنیا عطر گل را برد
گنجشک عاشق منتظر شد با بهار آیی
اما شبی از سوز سرمای زمستان مرد
جا پای سرما بر تن این باغ جا مانده
خشکی شاخه ٬ سرو سبز باغ را آزرد
طاقت نمی آرند زیر بار طوفان ها
گلبرگ های نازک این ساقه های ترد
دنیا سراسر دشتی از لبخند گل ها بود
لبخند دشت دوستیهامان چرا پژمرد ؟
سروده شده در تاریخ ۱۰/۱۱/۱۳۹۰